امیرالمومنین علی(ع) در جنگ خندق
سیماى امیرالمومنین على(ع) در آینه جنگ خندق

جـنـگ احـزاب (هـمـان جـنـگ خـنـدق ) بـعـد از جـنـگ بـنـى نـضـیـر (در سـال پـنجم هجرت ) رخ داد، سپاه احزاب (از مكّه به سوى مدینه ) روانه شدند، وقتى به مدینه (آن سوى خندق ) رسیدند، مسلمانان از كثرت جمعيّت دشمن كه با ساز و برگ وسیع آمده بودند، به هراس افتادند ، دشمن در پشت خندق ، زمینگیر شد، بیش از بـیـسـت روز جـنـگ آنان با مسلمین ، تنها با تیراندازى و پرت كردن نیزه انجام مى گرفت (زیـرا خـنـدق و سـنگر بزرگى كه مسلمین در برابر سپاه دشمن ، حفر كرده بودند، مانع ورود دشمن به داخل مدینه و جنگیدن با شمشیر مى شد).
سـپس رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مسلمین را براى نبرد با دشمن فرا خواند و آنان را براى رودررویى خشن با دشمن پرجراءت كرد و وعده پیروزى به آنان داد.
پـس (از آنـكه قریش از تحریك پیامبر اسلام (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطلع شدند) یكّه سوارانى از آنان براى پیكار به میدان تاختند كه از آنان این افراد بودند:
عمرو بن عبدود عامرى ، عكرمة بن اءبى جهل ، هبیرة بن ابى وهب مخزومى ، ضرار بن خطاب و مرداس فهرى .
ایـن دلاوران بى بدیل دشمن ، لباس جنگ پوشیدند و سوار بر اسبهاى خود شدند و كنار چـادرهـاى بـنى كنانه (یكى از احزاب همیار خود) رفتند و به آنان گفتند:((براى جنگ آماده شـویـد)). سـپـس به سوى مسلمین تاختند، وقتى كه به جلو خندق رسیدند، توقف كردند و به شناسایى خندق پرداختند و خود را به قسمتى از خندق كه عرض  تنگترى داشت (و مى تـوانـسـتـنـد بـا اسـب از آن سو به این سوى خندق بجهند) روانه شدند و از آنجا به این طـرف خـندق جهیدند و خود را به سرزمین شوره زارى كه بین كوه ((سلیع )) و خندق قرار داشت ، رساندند و به تاخت و تاز پرداختند.
مـسلمانان آنان را در آن وضع مشاهده مى كردند، ولى هیچ كس از آنان پا به جلو نگذاشت و ((عمرو بن عبدود)) (یل مغرور قریش ) شاخ و شانه خود را به مسلمین نشان مى داد و آنان را بـه پیكار، فرا مى خواند، در هر لحظه در این جریان امیرمؤ منان على ( علیه السلام ) در حـضور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اظهار آمادگى مى كرد و از آن حضرت اجازه مـى خـواسـت كـه بـه مـیـدان رود، ولى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (عـلیـه السـلام ) مـى فرمود:((آرام باش )) و اجازه نمى داد به این امید كه مسلمانى دیگر، پـا بـه پـیـش گذارد، ولى مسلمانان همچنان در خاموشى بسر مى بردند واز هیچیك از آنان حـركـتـى دیـده نـشـد، چـرا كـه مـى دیـدنـد ((عـمـروبـن عـبـدود)) (غول بى باك ) به میدان آمده ، از او و همراهانش هراس داشتند. عمرو بن عبدود، همچنان نعره ((هـَلْ مـِنْ مـُبـارِزْ)) سـر مـى داد، وقـتـى كـه از یـك سـو نـعـره ((عـمـرو)) طول كشید و از سوى دیگر تقاضاى مكرّر امیرمؤ منان على (علیه السلام ) براى جنگ ادامه یـافـت ، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) ، على (علیه السلام ) را به حضور طلبید و عمامه خود را بر سر على (علیه السلام ) گذارد و بست و شمشیر خود را به على (علیه السلام ) داد و به على (علیه السلام ) فرمود:((اِمْضِ لِشَاءْنِكَ؛ به سوى آنچه مى خـواهـى بـرو)). سپس گفت :((اَلّلهُمَّ اَعِنْهُ؛ خدایا! على را یارى كن )) و على (علیه السلام ) به میدان شتافت .
گزارش جابر از صحنه جنگ خندق
وقـتـى كـه على (علیه السلام ) به سوى ((عمرو)) رفت ، جابر بن عبداللّه انصارى نیز دنـبال على ( علیه السلام ) رفت تا ببیند نبرد على (علیه السلام ) با ((عمرو)) به كجا مـى انـجـامـد (تـا آنـچـه دیده بعدا گزارش دهد) وقتى كه على (علیه السلام ) در برابر ((عمرو)) قرار گرفت ، به او چنین فرمود:
((اى عمرو! تو در زمان جاهليّت مى گفتى : هركس از من سه تقاضا كند، آن سه تقاضا یا یكى از آنها را روا مى كنم )).
عمرو گفت : آرى چنین است .
على (علیه السلام ) فرمود:(((تقاضاى اوّل من این است ) تو را دعوت مى كنم به یكتایى خـدا و صـدق نـبـوّت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) گـواهـى دهـى و قبول اسلام كنى )).
عمرو گفت :((اى برادرزاده ! از این تقاضا بگذر)).
على (علیه السلام ) فرمود:((این تقاضا را اگر بپذیرى ، براى تو بهتر است )).
سـپـس عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:(((تـقـاضـاى دوّم مـن آن است كه ) از هرجا كه آمده اى بازگردى . (و جنگ را ترك كنى ))).
عـمـرو گـفـت :نـه ، آن وقت زنان قریش تا ابد گفتگو مى كنند ( كه عمرو از روى ترس ، نجنگید).
على (علیه السلام ) فرمود:((تقاضاى دیگرى دارم )).
عمرو گفت : آن چیست ؟
على (علیه السلام ) فرمود:((از اسب فرود آى و با من جنگ كن )).
عـمـرو لبـخـنـدى زد و گفت :((من گمان نداشتم كه فردى از عرب پیدا شود و چنین سخنى بـه مـن بـگـویـد و مـن دوسـت نـدارم مـرد بـزرگـوارى چون تو را بكشم و بین من و پدرت رابطه دوستى بود)).
عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((ولى مـن دوسـت دارم تـو را بـكـشـم ، حال اگر جنگ مى خواهى ، پیاده شو)).
عمرو، از این سخن خشمگین شد و پیاده شد و به صورت اسبش زد كه اسب بازگشت .
جـابـر مـى گـویـد: ایـن دو به همدیگر حمله كردند، آنچنان گرد و غبار از زیر پاى آنان برخاست ، كه آنان را در میان گرد و غبار ندیدم ، فقط صداى تكبیر شنیدم ، دریافتم كه عـلى (عـلیـه السلام ) ((عمرو)) را كشته است ، همراهانش را دیدم كنار خندق آمدند كه به آن سـوى خـنـدق بـجـهند و فرار كنند، از آن سو، وقتى مسلمانان صداى تكبیر را شنیدند به پـیـش آمـدنـد و بـه سـوى خـنـدق تـاخـتـنـد تـا از نـزدیـك ، صـحـنـه را بـنـگـرنـد، دیدند ((نـوفل بن عبداللّه )) به داخل خندق افتاده و اسبش نمى تواند او را از آنجا نجات دهد، او را سنگباران كردند.
نـوفل به مسلمین گفت :((مرا با بهتر از این روش بكشید، یكى از شما پایین آید تا با او بجنگم )).
على (علیه السلام ) به سوى او پرید و او را زیر ضربات سهمگین خود قرار داد تا او را كشت .
سـپس آن حضرت به ((هُبَیره )) (یكى از همراهان دیگر عمرو) حمله كرد و با شمشیر چنان به برآمدگى زین اسب او زد، زرهى كه پوشیده بود، از تنش افتاد.
عكرمه و ضرار بن خطاب (وقتى وضع را چنان دیدند) فرار رابرقرار برگزیدند.
جـابـر مـى گوید:((من نبرد على (علیه السلام ) با عمرو را نتوانستم به هیچ چیز تشبیه كنم ، جز به داستان داوود (علیه السلام ) با جالوت كه خداوند آن را در قرآن آورده است ، آنجا كه مى فرماید:
((فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ داوودُ جالُوتَ ...)).
سـپـاه طـالوت به فرمان خدا، سپاه دشمن (جالوت ) را شكست دادند و داوود (جوان كم سن و سال نیرومند و شجاعى كه در لشگر طالوت بود) جالوت را كشت )).
جنگ خندق،خندق،علی در جنگ خندق،امام علی در جنگ خندق،حضرت علی در جنگ خندق،امیرالمومنین در جنگ خندق،حیدر در جنگ خندق،امیرالمومنین علی در جنگ خندق،مولا در جنگ خندق،مولا علی در جنگ خندق،حیدرکرار در جنگ خندق،جنگ در اسلام،اسلام و جنگ،جنگ اسلامی،جنگ های مسلمانان،جنگ اسلام و کفر،پیروز جنگ ها،پرچم علی(ع)
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام